تبليغاتX
از عشق چه خبر ؟
از عشق چه خبر ؟
به وبلاگ از عشق چه خبر ؟ خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
» شاپرك
یکشنبه سی ام بهمن 1384 - 16:43 - نویسنده : سحر


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» شاپرك
یکشنبه سی ام بهمن 1384 - 16:15 - نویسنده : سحر

         يكي بود يكي نبود

                       مرغ عشقي خسته بود

         كه دلش و روزش بي نفس

                      همه ارزوهاش

         پر كشيدن بود و بس

                      تا يه روز يه شاپرك

         نگاشو گوشه اي دوخت       

                      چشمش افتاد به قفس

         دلش بدجوري سوخت

                      زود پريد روي درخت

         تو قفس سرك كشيد

                      تو چشمه مرغ اسير

         غم دلتنگي رو ديد

                      ديگه طاقت نياورد

         رفت توي قفس نشست

                      تا كه از حرفاي مرغ

         شاپرك دلش شكست

                      شاپرك گفت كه بيا

         تا با هم پر بكشيم

                      بريم تا اون بالا ها

         سوار ابرا بشيم

                      يه دفعه مرغ اسير

         نگاهش بهاري شد                    

                      بارون از كنج چشاش

         رو گونه هاش دويد

                      شاپرك دلش گرفت

         وقتي اشك اونو ديد

                      با خودش يه عهدي بست

         نفس سردي كشيد

                      ديگه بعد از اون قفس

         رنگ تنهايي نداشت

                     توي عشقش شاپرك

         ذره اي  كم نمي ذاشت             

                     تا يه روز يه باد سرد

         ميون قفس وزيد

                    اسمون سرخابي شد

         سوز و برف از راه رسيد

                     شاپرك يخ زد و يخ

         مرد و موندگار نشد

                      ديگه اون بيدار نشد

         مرغ عشق شاپركو

                      به دست خدا سپرد

         ولي عشق مرغ عشق              

                      شده بود اسموني

        نگاش به اسمون  

                      تا كه دق مرگ شد و مرد

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» پيك محبت
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 - 16:28 - نویسنده : سحر

. 

شب پره ها به پرواز درامدند و عطر شب بو ها در فضاي ستاره ها پيچيده داس ماه به چيدن گل هاي نوراني شكوفا شده در اسمان بر امده و خواب از چشم شب زنده داران عاشق ربوده است اينك من به ماه مي نگرم در سرزمين دور مي دانم كه او نيز اين چشم انداز را مي نگرد و پرتو درخشان ماه پيك محبت ما خواهد بود 

 

 

 

 

 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» چه سخت است
شنبه بیست و دوم بهمن 1384 - 21:28 - نویسنده : سحر
چه سخت است وقتي راهي جز رفتن نباشد و چه سخت تر است انگاه كه مجالي براي رفتن نباشد اي تنها فرصت زندگي چه كنم ته نگاه تلخ تو را به صد نگاه عاشقانه نمي فروشم نگاهت را قاب مي گيرم كه شايد روزي دوباره برگردي وتنها راه شناسايي تو قاب عكس كهنه باشد تنها دليل براي توجيح زندگي من كه با سختي قلب تو فروريخت  

لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه پانزدهم بهمن 1384 - 15:22 - نویسنده : محمد

باید اول قفسی کشید با دری باز و بعد چیزی ساده چیزی قشنگ چیزی به دردخور برای پرنده کشید و سپس بوم را به درخت تکیه باید داد در باغی در بیشه ای یا در جنگلی و پشت درخت پنهان باید شد چیزی نباید گفت حرکتی نباید کرد ... گاه پرنده زود می آید و گاه سالها به درازا می کشد تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد نومید نباید شد صبر باید کرد اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد. دیر یا زود آمدن پرنده هیچ ربطی ندارد به اینکه تابلو خوب از آب درآید . و زمانی که پرنده می رسد - اگر برسد - ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود و وقتی وارد شد باید آرام با قلم مو در را بست . و سپس میله ها را یکی یکی پاک باید کرد و مراقب بود که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخوردآنگاه درختی باید کشید و زیباترین شاخه را برای پرنده برگزید و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ، و طراوت آفتاب را باید کشید؛ و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان . و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد اگر پرنده نخواند نشانه بدی ست نشانه آنکه تابلو بد است اما اگر بخواند نشانه خوبی ست نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید آنگاه آرام پری از پرنده می کنید و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» مشرق اندیشه ها
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 - 19:52 - نویسنده : محمد

 

مشرق اندیشه های تابناک اینجاست

چشمه ی اندیشه های صاف و پاک اینجاست

در زوایای مه آلود نگاه آبی آفاق

در ضمیر روشن تالاب و آیینه

در نهفت قلب شفاف و زلال آواز اشک شوق

بشنوید ای چشم در راهان صبح تازه رس اینک طنین گام های خوشخرام بامدادان را

که به گوش روزخواهان می رسد از دور

و چراغ روزگار از دور دست آرزو پیداست

قصه ی ما قصه ی کوتاه باران و بیابان است

جویبارانی که با جریان امید آفرین خود کویر تشنه ی آمال را سیراب می سازند

چشمه سارانی که می جوشند از اعماق رویاهای نیلی رنگ

آبشارانی که می سازند جام خالی اندوه را از باده ی لبخند ها سرشار

و نگاه بیکسان را با شراب دوستی سرمست می سازند

در دماغم عطر گل های بهار عشق می پیچد

پیش چشمم نقشه ی صبح سعادت نقش می بندد

گر چه شب تاریک و دلگیر است اما باز

ذهن من آکنده از اندیشه ی فرخنده ی فرداست



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» آه از این همه روشنایی
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 - 16:20 - نویسنده : محمد

 

همایش همه ی آینه ها در قلبم

در میعادگاه نور و نوازش

سرشار از اعتماد و یقین

سرشار از حضور ذهن

در نخستین لحظه ی عشق

با تبسمی فروزان

چه دل انگیز پژواکی دارد

و چه حضور شفافی

فارغ از بود و نبود ها

و وارسته از هستی و نیستی

تا دوردست آرام و بس آرام

و تا بی پایان آزاد و بس آزاد

آه از این همه روشنایی

در لحظه ی دیدار

همایش همه ی ترانه در ذهنم

هنگام پرواز به سوی بیکرانه ی آسمانی تو

به آن سرزمین نورها و نواها

همسفر با کولی نسیم

رقصان در وزش خاطره های نسیم گون

و عشق

چراغی برافروخته در دوردست تاریکی

رهنمای گمراهان و سرگشتگان

با سرود آسمانی اش

طنین بخش ترانه های ناسروده

و بازتاب پرتوهای خاموش

سراپا صمیمیت، سرشار از رفاقت

آه از این همه روشنی

در لحظه ی دیدار

 

                                                



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» در نگاه روشن عشق
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 - 16:17 - نویسنده : محمد

 

پرچمش برافراشته سربلند

در اهتزاز، در آن دور دست ها

می رقصد دست به دست نسیم

در آفاق بیکرانه ی رفاقت

نرم و سبک رفتار

سرشار از وقار و افتخار

چه آبی بی پایانی ست

در نگاه روشن عشق

غرور می بخشد به قلب همراهان

و طنین می اندازد ترانه ی آسمانی اش

 در سرود بلندآهنگ یگانگی

با آن نوای دل انگیز

که طنین بوسه های پیوند دارد

پس از فصل دردناک هجران

و همه ی تبسم های عطوفت

در آن پژواک می یابند

چه سبز بی پایانی ست

در نگاه روشن عشق

پرچمی با سه رنگ یادمان

رنگ زندگی با تمام طراوتش

که بازتاب می یابد

در شادکامی های بی پایان

رنگ حقیقت

با شفافیت مطلق صداقتش

که آفاق دوردست آسمان را ماند

رنگ ابدیت

بی انتها و نامیرا

سرشار از سایه روشن مهربانی

سرشار از صمیمیت رفاقت

چه نیلی بی پایانی ست

در نگاه روشن عشق

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» آنگاه عشق
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 - 16:15 - نویسنده : محمد

آنگاه عشق

 

دیواری در انتهای بن بست

بی هیچ روزنه ای

در بیراهه های نومیدی

آنجا که گام های یقین سست می شود

و شادی باز می ایستد از پیشرفت

 

آنگاه عشق

با همه ی پنجره هایش

خواب خسته ی سکوت

در اعماق خاموشی

بی هیچ کلامی یا نگاهی

در انتهای گنگ پیوند

خالی از نشانه ی آشنایی

و روشنایی

سکوتی سترون و سرد

آنگاه عشق

با همه ی زمزمه هایش

اندوهی تیره و ملال انگیز

غرقه در سکون یاس

یکنواخت تا بیکران

فاقد جنبش و پویش

خالی همچون تهی گاه مرگ

خاکستری رنگ و دمسرد

در آن سوی زیستن

آنگاه عشق

با همه ی دغدغه هایش



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» افق در قلب ما
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 - 16:12 - نویسنده : محمد

 

افق در قلب ما ای دوست دلباز است و نامحدود

حضورت بیکران تا ابد آبی آزادی

نگاهت آسمان صاف و شفاف است

صفایت جنگل سرسبز آبادی

سرود روشنت سرچشمه ی شادی

و خورشید تبسم های پاکت تابناک و گرم

طلوع آفتاب مهربانی هاست

تو ای روشن روان با من بخوان همراه

سرود دوستی های صمیمانه

که این بن بست اگر تاریک و دلگیر است

وگر مسدود و دود آلود

افق در قلب ما ، اما، چه دلباز است و نامحدود

...ادامه مطلب

لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
سه شنبه یازدهم بهمن 1384 - 23:38 - نویسنده : محمد
ماه،
بر پنجره بلند،
نشسته است ...
رنگ می بازد .

چه زمستانی روحم را آکنده ست!
و این نور گچی
بر پنجره گام می گذارد،
پنجره اداره های خالی،
کلاسهای خالی،

آه !
چقدر خالی!

 

...ادامه مطلب

لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
سه شنبه یازدهم بهمن 1384 - 21:42 - نویسنده : محمد

چرا در غم جوانی از دست رفته بنالم؟

شاید هنور روزهای شیرینی در انتظار من باشد!

حالا که دوران جوانی گذشته را از برابر دیده می گذرانم

خاطره ای دلپذیر برای من تسلایی آسمانی همراه می آورد.

ای نسیم ها

این خاطره ی مرا به آنجا برید که برای نخستین بار دل من

به تپش های دلی دیگر پاسخ گفت



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» دل در بند
دوشنبه دهم بهمن 1384 - 0:31 - نویسنده : محمد
 

دل دیوانه خیال را در آغوش می کشید و می بوسید

که عقل خشمانه در خانه ی دل را زد.

دل ساقی بیرون جست که ببیند چه خبر است؟

عقل فریاد زد که او فرزند مرا کشته است!

پرسیدند چه شده؟

گفت : او فرزند مرا عاشق کرده.

هر یک چیزی گفتند!

مردمک تیزبین چشم گفت : من که نگهبان این قلعه هستم،

هر شب که آسمان دیده باران می بارد خیال را می بینم

که دزدانه به طرف خانه ی دل رفته است.

مژه گفت : من که رفتگر پیر این محله ام،

هر شب جای پای خیال را می بینم

که دزدانه به طرف خانه ی دل رفته.

دندان گفت : من که آسیابان سپید موی این کوچه ام،

هر شب صدای نجوای عاشقانه ی دل و خیال را می شنوم.

عقل گفت :

زبان چه دیده ؟ هر چه او گوید همان را اجرا می کنیم

زبان که از شدت عصبانیت رنگش به سرخی میگرایید فریاد زد :

به زنجیرش بکشید.

دل را گرفتند و به زنجیرش کشیدند و او را در قلب زندانی کردند،

و قلب را نیز در قفس سینه نهادند و در قفس را برای همیشه بستند،

کبوتر خیال را نیز پراندند،

از آن پس قلب و دل را به یک نام خواندند.

و اکنون که هر رهگذری از کنار این زندان می گذرد ،

اگر گوش به روی آن بگذارد ،

صدای مشتهای کوبنده ای که این عاشق دیوانه

به زندان سینه می کوبد را خواهد شنید.

     



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
جمعه هفتم بهمن 1384 - 23:34 - نویسنده : محمد

مهربانم!!!

آن روز را به یاد دارم

که چشمانم با چشمانت آشنا شد

دست هایت دستهای مرا لمس کرد.

آن روز لبخند زدیم

تمام وجودمان فریاد شد

آری گفتیم که یکدیگر را دوست می داریم

آن روز شراب ناب محبت را نوشیدیم

و سرمست از آن سوگند خوردیم :

به عشق پاک عاشقان که شمع فروزان وفا را

در وجودمان همیشه روشن نگاه داریم



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
جمعه هفتم بهمن 1384 - 23:26 - نویسنده : محمد
روی دفترهایم، روی درختان، روی ماسه ها، روی ریگزارها،

روی برفها، روی یخها، روی چوبها، روی دشتها، روی جنگل،

روی سنگ وخون وخاکستر،روی تکه پاره های آسمان لاجوردی،

روی مرداب این آفتاب پوسیده، روی این رود عجیب وبه نیروی

یک واژه زندگی را از سر می گیرم

من برای شناختن ونامیدن تو پا به جهان گذاشتم و نام تو را

می خوانم

              *نامت تصویری است بدیهی

                                  که هیچ ارسطویی به در کش نمی رسد*

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» كپی رایت
Home - Contact Us - Creative Design Center - top -

Powered by N@V!D
Copyright ©2005 - 2006 , MYHOTLOVE-JAVA