تبليغاتX
از عشق چه خبر ؟
از عشق چه خبر ؟
به وبلاگ از عشق چه خبر ؟ خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
»
دوشنبه شانزدهم مهر 1386 - 19:4 - نویسنده : محمد

سلام عرض میکنم به همه ی دوستان گر چه کسی باقی نمونده و همه فراموشم کردن . اشکالی نداره واسه دل خودم مینویسم . بی اراده دستام شروع به نوشتن کرد . هیچ وقت اینجوری نبودم . بد جوری احساس دلتنگی میکنم . من تو زندگیم هیچ وقت نتونستم با هیچ کسی درد دل کنم . هیچ وقت چیزایی رو که تو گذشته از دست دادم رو نمی تونم فراموش کنم و همیشه حسرتشو میخورم . دوست خوبی که از دستش دادم و همش مقصرش خودم بودم و الانم مثل سگ پشیمونم و میگم یعنی میشه دوباره ...

ولی میدونم که دیگه هیچ وقت ...

نه هیچ وقت دیگه نمیبینمش . اصلا میدونم که فراموش شدم و از یادش رفتم .

میدونم که اون دیگه اصلا نمی خواد که اون روزا رو به یاد بیاره .

آخه اینو بعد چند وقت که خواستم برگرده از حرفاش برداشت کردم . ولی یه سوال برام موند که بعد از چندین ماه که بهش زنگ زدم دقیقا گفت که چند روزه که از هم جدا شدیم . چه طور میشه که فراموشم کرده باشه و به این خوبی تعداد روزایی رو که از هم جدا بودیم رو از یاد نبرده باشه .

بیشتر از یک سال میگذره . چه شب بدی بود . اون جدایی تلخ و جاری شدن اشکهاش . الان که دارم مینویسم اشک رو گونه هام جاری شده . چه قدر وعده ، وعید بهش دادم . میخواستم تک تک رویاهاشو برآورده کنم ولی الان نیست ...

از خودم بدم میاد آخه چه طور تونستم دل اون فرشته رو به درد بیارم . اون مثل یه گل بود که به دست من پژمرده شد . اسم گلم فرزانه بود که صداش میکردم ستایش . ستایش جان ازت معذرت میخوام . من تو این یک سال هر جور با خودم کلنجار رفتم نتونستم فراموشت کنم . یعنی میشه به وبلاگم سر بزنه . قبلا سر میزد ولی شاید دیگه همه رو فراموش کرده باشه و زندگی خودشو در پیش گرفته باشه .نمیدونم .....

میخوام بفهمه که چقدر دوستش دارم و منتظرم که به وبلاگام سر بزنه و تو قسمت نظرات نظر بده که دلخوش باشم گر چه این یه خیال خامه .

دنبال ستاره ای میگردم توی این غروب ، دنبال صدایی آشنا طنین یه سرود ، شاخه ی درختی که سر تعظیم اورد فرو ،عجل دست فرشته ی زیبایی رو ازم ربود .

امیدوارم هر جایی که هست زندگی خوبی داشته باشه و موفق و مؤید باشه.



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
جمعه شانزدهم شهریور 1386 - 15:53 - نویسنده : محمد

سلام عزیزم . گوش کن به من ، اینبار . پرده ی آخر . پیشرو

پرده ی آخر این بازی شروع نشده پیداست ، دوزخ من و تو قبل از اون دنیا همینجاست . پاره کردم دفتر خاطراتمو تا که پاک شه خاطراتم ، من و تو واس هم نیستیم فکر نکن چشم به راتم . ارزش بیشتر گفته هام بود واست مثل الماس ، علت جدایی من و تو فقط باختن فرداست . تو هیچ وقت واس من نتونستی بشی ناجی سکوت ، هر وقتم شدی واسم واست بسته شد خطوط . روزامو شب کردی توی خوشی لحظه هات ولی واس اون شبای مجازی میموندم چشم به رات . بدی ازت زیاد دیدم ولی هنوز هستم آروم ، بودم تو شب غصه هات یه حس خوب مثه بارون . نگاهت پر از کینه بود توی تولد حرف ، برو که دیگه عشق واسه هیچ کدوممون نداره صرف . آره بهار بودی واسم ولی یه بهار زرد ، برو حالا وقتشه توام تو نبودم بکشی درد.

بودی عشق من ولی حالا از تو سرد شدم ، برو از پیش من که مثه یک برگ تو پاییزت زرد شدم . بودی عشق من ولی حالا از تو سرد شدم ، برو از پیش من که مثه یک برگ تو پاییزت زرد شدم .

چشات واسم مثه مورچه ست تو تار عنکبوت که توش اسیر شدم و راه نجات واسم نبود . واسه بردی که جلو من دادی بهت میگم تبریک چون که هنوز اونقدر محکم هستم که نشم تحریک . تولدت تو خونتون شاید شوم ولی مقدس بود ، چون وجود تو بود که تو دنیا دلمو ربود . حتی صورت فرشته ها ندارند زیبایی تو رو ، تو که رفتی از پیشم پس از ذهنمم برو . من دیگه هیچ رنگیو دوست ندارم چون تو همه رنگی ، شاید از پوست باشی لطیف ولی داری دل سنگی . حیف معصومیتم که میخواست وجود تو کاشکی تو قهرای تلخت میرفتم سراغ عشق نو . اشتباه کردم که نکشتمت تو شب خشم خودم ، که حالا از دست تو توی عاطفم کشته شدم . واسم سخته یاد آوری طعم بوسه هات ، عکستم پاره کردم که دیگه نکنم نگات .

بودی عشق من ولی حالا از تو سرد شدم ، برو از پیش من که مثه یک برگ تو پاییزت زرد شدم . بودی عشق من ولی حالا از تو سرد شدم ، برو از پیش من که مثه یک برگ تو پاییزت زرد شدم .

اون ماه عسل تلخم فراموش کن عزیز و با یاد آوری اون روزها دیگه واسم اشک نریز . نه خسته نشدم بلکه بردیم از تو ، حالا دیگه نه تو رو میخوام نه عشقای نو . مرور خاطرات تو واسم تلخ ولی خوندنیست ، جای زخم حرفات رو دلم تا ابد موندنیست . روز وداع امروز ، روز مرگ ثانیه ، تا همینجاشم که اومدیم واسه جفتمون کافیه . نذار که بیش از این عذاب بکشیم تو بغض سکوت ، واسه من و تو تا همیشه باشه بود و نبود . دلم یه آروم بود گریه ام بود تنها قضا ، تو سبب رویایی جز خواری چی اوردی برام

در نبود تو مثه لاک پشت قایم شدم تو خودم ، من دیگه دلم شکست پس نمیخوام حتی تو رم . برو ، ولی منو میبینی تو آسمون ستاره هات ، تو اصلا عشقو نمیشناسی کاشکی من بودم به جات .

بودی عشق من ولی حالا از تو سرد شدم ، برو از پیش من که مثه یک برگ تو پاییزت زرد شدم . بودی عشق من ولی حالا از تو سرد شدم ، برو از پیش من که مثه یک برگ تو پاییزت زرد شدم .



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 - 16:59 - نویسنده : محمد

چه اشتباهی کردم که اسمتو اوردم ، خوبیش اینه لا اقل واست قسم نخوردم

راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودند، جدا میشیم ما از هم چون خیلیا حسودند

دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب ، تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب

عکسا و هدیه هاتم میدم به واسطه ، تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه

حرفای عاشقونه همش مال قدیمه ، مثه همون حرفا که ماها به هم زدیمه

هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن ، غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن

نذار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه ، نذار که از دست تو راهیه یه سفر شه

چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا ، تکلیفا روشن میشه همیشه تو بهارا

گناه تو همین بود : نداشتن صداقت ، اما گناه من بود نکردن خیانت

سفیدی نگاهت نابه شبیه برفه ، آب میشه زود و فقط به قیمت یه حرفه

دیگه خدا نگهدار لحظه های قیمتی ، منو ببخش عزیزم هرکی داره قسمتی

دنیا رم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه ،دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمیشه

نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه ، اسمتو دیگه محاله تو دلم جا بشه

حیف اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم ، من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم

اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت ، دیگه نمی خوامت لعنت به تو و اون روز تولدت

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم ، حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم ، حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم

حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم ، حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب ،حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب

حیف با وفای من ، حیف عشق و اعتمادم ، حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

حیف فرصت های نقره ام ، حیف عمرم و دقیقه م ، حیف هرچی که به تو گفتم، راس راسی حیف سلیقه م

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده ، حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده

حیف شادیم توی روزی که میگند تولدت بود ، حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

حیف اون همه قسم که به اسم تو نخوردم ، حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوُرم

حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویام ، حیف که تو از راه رسیدی و اونو دادمش به دریا

حیف چیزی که ندارم ، حیف ذوقی که نکردی ، حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز، حیف واژه ی خیانت

حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره ، حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره

حیف چَشمایی که گفتم به تو با لبای خندون ، حیف آرزوی دیدار، با تو بودن زیر بارون

حیف هر چی که سپردم ، حیف هر چی که نبودی ، حیف تکلیفم بیا و روشنش کن به زودی

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم ، واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری ، با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود ، قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید ، میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود ، دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم ، بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری ، به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش ، آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش

ما که رفتیم تو برو دنبا طالع خودت ، ببینم که سال دیگه کی میاد تولدت

ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده ، اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی ، لااقل میومدی پیشم واسه ی خدا حافظی



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 - 16:54 - نویسنده : محمد

i.M.i

قصه ي مرده

خاطره ات فراموش شد مردي تو رويا
خوندم ازعشق بيصدا،شکسته دلم
يه نگاه به چشات

اشکي ندارم که ديگه بريزم پشت سرت
بودي واسم ،پس بگم به سلامت سفرت؟

فکر کردي هنوز هستم تو چنگ تو بازم اسير
گفنه بودم که نرو عشقمو دست کم نگير

خودمو شکستم واسه تو،واسه نگات
مثل تو زيادن مي افتن به پام جلو چشات

تنها تو دريا بودي تو موج عذابم
تعبير يه ساحل نبودي پايان خوابم

رنگ خاموش و مي ديدي رو طرح لبم
قلبم،تنم، تنها تو بودي باور غمم

نفرت و کينه ام و رو يخها تنها شب نوشتم
عشق بودي تو قلبم،شدي اما اشک به چشم

خشم عشقمو نوشتم با يه جوهر مبهم
سکوت مرگ زمان تو رو از يادم بردم

نابود کردي همه رويامو،تار وپودم
طپش گورم،مونده روشن فقط شعله نورم

من رو با اون غرورت زدي شکستي،خنديدي
جهنم رو با دست خودت حالا تو خريدي

گفتي که پشيموني،پريشوني،نمي دوني
بخوني loveتو نمي توني بموني با من از

حالا که رفتي بايد اين قصه هم بات بميره
فکر کردي رفتي ايمانم بغض ماتم مي گيره؟

هام هم به خوابت نميادtextديگه حتي رنگ
رفت به باد قصه هات،اون نگات،اون صدات

خاطره ات فراموش شد مردي تو رويا
خوندم ازعشق بيصدا،شکسته دلم
يه نگاه به چشات

بعد من اشک و بايد مهمون چشمات بکني
سکوت سرد و توي درد با کي قسمت مي کني؟

يادته گفتيم زندگي واسه ي ما مي خونه؟
نشد که نگاهمون وا نشه،گره بمونه

وفا نکردي چيزي نذاشتي برجا
يه مشت خاطره همش هست خواب و رويا

خيره بود اون نگاهت به طرح خيالي من
وقتي بوديم حس نکرديم،حالا دستها دورازهم

بودم به فکر تو،تو به فکر يکي ديگه
همه حرفهات فريبه،چرا شدي توغريبه؟

رو ستون بي سايه ي هستي من نوشتم
که چرا رفتي و شد تا آخرش اين سرشتم

آره بهشتم،گشتم،تو شدي فرشته ام
اما رفته بودي من دنبال چي مي گشتم؟

بدون آهم تا آخر عمر گريبان گيرته
آرزوم رفتنت به درک مرگ حقيرته

جبران مي کنم من اون همه زجرهاي تو رو
سفرت به بينهايت اون بالين تهي رو

وقتي مي ري برو حتي بهم نگاه نکن
بعد من حتي تو به خداهم وفا نکن

قصه ي دل کندن از تو انگار واسم مردن تو خوابه
دل بستن به تو مثل بودنم با مرگ و باده

اينو بدون ديگه نمي شنوي از من صدا
سپردمت به گور تاريخ بات کردم وداع

خاطره ات فراموش شد مردي تو رويا
خوندم ازعشق بيصدا،شکسته دلم
يه نگاه به چشات
تو فرشته ي من بودي عشق و تو چشام مي خوندي
نه هرگز،نمي خوام،ببيني تو چه آرامشي دارم
اگه هم برگردي جايي نداري حالا يه ستاره است توقلبم



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» خسته شدم
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 - 3:49 - نویسنده : محمد

از دنیا شاکی ام ، حتی از خانواده ام، از همه گله دارم چون که تک افتادم ، با من بد رفتارند ، همه بد گفتارند ، روز خوشی تمومه وحالا شب شد بازم ، حالا غم دارم ، به کی بگم بد شد حالم ، چرا باید بدی ببینم من از صبح تا شب ، اگه روی خوشی کسی داره من محتاجم ، تا یه لبخند ببینم و بعد خوش باشم .

نامردی و دو روئی و وعده های دروغی و ببینم بهشون بگم به من بد فحش دادند ، همه دور و وری ها خواستند به من پشت کنند ، چه جوری تو این جامعه میشه من رشد کنم ، من میرم میگم طاقت من تموم شده ، زندگی جهنم و ثانیه ها حروم شده  ، بهار من خزون شده ، من پرپر شدم ، تا ابد باید با مشکلات من سر کنم .

بازیو صفر هیچ من به زندگی باختم ، همه آرزوها یکی یکی بر باد رفت ، روی سرم خراب شده صد خروار غم ، روز خوشی تمومه و سر زد غم ، من خیلی بد کردم ، خراب شده حال و روزم ، فرصت تموم شد و باید توی تنهایی بسوزم ، چشم به در بدوزم ، یکی بیاد به سمتم اما همه به کمک هم درا رو به روم بستند ، از اون بهترین رفیق تا بدترین دشمنام به من کردند پشت تا نتونم بکنم من پیشرفت و رشد .

 گره کردم مشتمو ، نگاه کردم پشتمو ، با خودم عهد بستم ببینند رشدمو ، هدفم این بوده که بنوشم من جام شراب ، اما چون شدم خراب ، واسه رسیدن به آبم میبینم تو رویام سراب ، نمیکنم من فرار از بازی روزگار ، حتی اگه بشم جلو همه ذلیل و خوار ، میرم من یه جای دور تا نباشه نوری که بکنه چشمامو کور ، من میکنم ظهور تا که نرم تو گور

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:25 - نویسنده : سحر


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:24 - نویسنده : سحر

 

کسي میتواند بگوید درزندگی موفق وکامیاب بوده ام که زیاد مهرورزیده باشد خوب زندگی کرده باشدوبه اندازه کافی خندیده باشد.   

                                                                     سی آندرسون

   

قطره های باران بوسه بر خاک می زدند وزمزمه می کردند مادر!ما کودکان غربت کشیده توایم که ازآسمان به آغوش تو بازگشته ایم      

                                                                                    رابیندرانات تاگور

 

خدایا ! در این خلوت شب به تو می اندیشم که فراتر از زمان مکان هستی. وتو را در دل می بینم که به من می نگری ، بدینسان آرامش تو 

                               مرا در بر می گیرد                  "گوروبانی"

  

   

 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:13 - نویسنده : سحر

 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

 

     

ستاره اشكاتو پاك كن، آدما وفا ندارن واسه رفتن شكستن پشت هم دليل ميارن



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:12 - نویسنده : سحر

 

 

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه

 

 

دربيكرانه زندگي دو چيز افسونم ميكند 1-آبي آسمان را كه ميبينم و ميدانم كه نيست.

۲-خدارا كه نميبينم و ميدانم كه هست

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:7 - نویسنده : سحر


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:6 - نویسنده : سحر

 

 

خداوند شما روبه لبه ي پرتگاهي هدايت كرد كاملا به او اعتماد كنيد چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد : او شما را مي گيرد اگر بيفتيد يا اينكه يادتان مي دهد چگونه پرواز كنيد

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 18:5 - نویسنده : سحر

 

 

سرنوشت، ننوشت ... گر نوشت، بد نوشت ..... اما باور کن : سرنوشت را نميتوان از سر نوشت

 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه سی ام دی 1385 - 17:59 - نویسنده : سحر

می گویند ۳ چیز زاده ی عشق نیست :

 جدایی ........ سفر ....... فراموشی

ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی

و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم

 

 

عاشق ان نيست كه كنارت باشد عاشق انست كه وفادارت باشد

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» روياي شبانه
پنجشنبه چهارم آبان 1385 - 20:39 - نویسنده : سحر

 

دلت رو به کسی بسپار که لیاقت داشته باشه. نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه. چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی رو درک کنه. سرت رو روی شونه های کسی بذار که از صدای تپشای قلبت تو رو بشناسه. آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریا ترین باشه. لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه.

 

 

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت، حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار، انتظار سخت است نه به سختی جدایی...و زندگی بازیگر گستاخ فرداهاست که رسم آن به دل گریستن و به زبان هیچ گفتن است.



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» عشق شيشه اي
پنجشنبه چهارم آبان 1385 - 20:37 - نویسنده : سحر


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
پنجشنبه چهارم آبان 1385 - 20:23 - نویسنده : سحر

 

یادم می آید روزی آغوشت را به سویم گشودی و دروازه قلبت را به سویم باز کردی و من با قلبی پر از عشق و احساس وارد مجمع الجزایر قلب تو شدم. روزها می گذشتند و من هنوز بودنت را احساس می کردم. اما گمان نمی کردم روزی دقیقه ها و ثانیه هایم بی تو سپری شود. ای رویای شبانه ام، دلم می خواهد وقتی باغ ها بیدارند برایت بنویسم و تو نامه هایم را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی. بیا در چشمان باران خورده من بنشین . من از خانواده یاسم، برادر زاده بهار و از حرارت عشق تو چون گونه هاي سرخ شقايق هاست

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
سه شنبه هفتم شهریور 1385 - 2:33 - نویسنده : محمد
سلام به دوستان عزیزم .

خیلی دلم براتون تنگ شده بود،خدا رو شکر دوباره برگشتم تا بعد از شش ماه دوباره شروع کنم

البته اگه نظر بدید که وبلاگ رو به چه صورتی بسازم یا اینکه چه مطالبی بنویسم خیلی بهتره  و از شما خیلی ممنون میشم.

من روی نظرات شما درباره ی چگونگی ادامه ی ساخت این وبلاگ حساب باز کردم پس خواهش میکنم در پیشبرد این هدف منو یاری کنید.

خواهش میکنم لطفا (حتما ) نظر بدید

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
پنجشنبه یکم تیر 1385 - 16:17 - نویسنده : سحر

تو زندگيت دنبال کسي نباش که باهاش بتوني زندگي کني دنبال کسي باش که نتوني بدون اون زندگي کنيد

 

هميشه كسي را براي دوستي انتخاب كن كه قلب بزرگي داشته باشه چون ديگه اينجوري مجبور نمي شي براي جا گرفتن توي قلبش خودتو كوچك كني



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» اگر.......
پنجشنبه دهم فروردین 1385 - 19:55 - نویسنده : سحر

هرگز پا به دنیا نگذارید؛ ولی اگر گذاشتید ، هیچ وقت بزرگ نشوید.

هیچ وقت به خانواده ی خود متکی نباشید ؛ ولی اگر شدید ،

  نمونه ترین عضو خانواده باشید.

با هیچ دختر - پسری دوست نشوید؛ ولی اگر شدید ، بیخودی عاشق نشوید.

برای خودکشی تلاش کنید ؛ ولی اگر موفق نشدید ، آن را به عنوان بزگترین

   گناه یاد کنید .

هیچگاه وبلاگ خوان نشوید ؛ ولی اگر شدید ، نظر دادن را فراموش نکنید.؟؟؟؟

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» وقت است كه باز ايي
شنبه پنجم فروردین 1385 - 15:41 - نویسنده : سحر

ای پادشه خوبان داد ازغم تنهایی دل بی توبه جان آمدوقت است که بازآیی     

 دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان رادروقت توانایی

 مشتاقی ومهجوری دورازتوچنانم کرد کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی

 دردایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

 زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل درساغر مینایی

 حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

 

       



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» سوختن
چهارشنبه دوم فروردین 1385 - 16:17 - نویسنده : سحر

فرق من و پروانه همين بود . پروانه پرش سوخت

ولی من جگرم سوخت . پروانه زتو . شمع زتو

.گل ز تو آموخت . افروختن و سوختن .و جان

دريدن . آهو زتو آموخت به هنگام دويدن .

 قهر کردنو بر گشتن و واپس نگريستن

. پروانه صفت چشم به تو دوخته بو.دم .

 وانگه که خبر دار شدم سوخته بودم .

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
سه شنبه یکم فروردین 1385 - 16:21 - نویسنده : سحر
 

 

 

                                                سلام

 عيد سعيد وفرخنده نوروز رو به تمام دوستان تبريك

مي گيم اميدواريم سالي سرشار از موفقيت

و شادكامي و سلامت را خداوند منان به همه ارزاني  فرمايد

. ايامتان خوش باد

 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» تا شقايق هست.........
دوشنبه هشتم اسفند 1384 - 19:22 - نویسنده : سحر

                 

باتوام اي سهراب اي به پاکي چون آب يادته گفتي بهم : تاشقايق زنده ست زندگي بايد کرد نيستي ببيني که شقايق هم مرد ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد يادته گفتي بهم: اومدي سراغ من نرم واهسته بيا که مبادا ترکي بردارد چينيه نازک تنهاييه تو اومدم آهسته ؤ نرم تر از يک پر قو خسته از دوريه راه خسته و چشم به راه يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار. فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه آره تنها باشه يارغم ها باشه يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم                       

 

 

 

                                             

 


                                                     سلامي دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد 
        به جويبار كه در من جاري بود                                             
       
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند                             

        به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من                                        
        از فصل هاي خشك گذر مي كردند 

به دسته های کلاغان

        كه عطر مزرعه هاي شبانه را
        براي من به هديه مي آوردند
         به مادرم كه در آينه زندگي  مي كرد
         و شكل پيري من بود
         و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
         از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره     

  خواهم داد        مي ايم   مي ايم

          با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
         با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
         با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار 
         مي آيم مي آيم مي آيم
         و آستانه پر از عشق مي شود
         و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند 
         و دختري كه هنوز آنجا
         در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم

 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» چرا نبودم؟
سه شنبه دوم اسفند 1384 - 18:34 - نویسنده : محمد

سلام به شما دوستان مهربون

امیدوارم که حالتون خوب باشه و مثل من نباشید که حالم خیلی گرفته است.

من چند وقته که نتونستم آپ کنم چون پول تلفن مون خیلی زیاد اومد و من دیگه اجازه ی کانکت شدن رو ندارم به خاطر همین این دفعه آپ من طولانیه .

در ضمن جدا از این مسائل چیزی تا کنکور نمونده پس باید این چند وقته همه چیز رو کنار بذارم تا به امید خدا نتیجه ی خوبی بگیرم و بتونم دانشگاه سراسری قبول شم

همچنین امیدوارم تمامی شما در زندگی موفق باشید و به هر چی که می خواهید و خوبه برسید

به امید دیدار

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگه تو نبودی دلم رو به چی خوش می کردم ؟ اگه تو نبودی چقدر می ترسیدم ، و همه چیز چقدر بیهوده بود.

به من بگو اگه تو نبودی به کی پناه می بردم؟ اون وقت نگاه غریبم تو این شب تنها ، تموم امیدم تو این دل شیدا ، به دستای کی خیره می موند؟

 

مهربون دوست داشتنی ، ای بالا ترین امیدواری زندگی ام ، اگه تو نبودی زندگی ام چه بی رنگ و بی معنی بود.اگه تو محرم شب های خلوت و سنگ صبور حرفهای نگفته ام نبودی ، سقف زندگی ام تا کجا تاب می آورد، قد صبوریم تا کجا رشد می کرد ؟

 

تو که اول و آغاز هر فکر قشنگی هستی که توی اندیشه ی من پا گرفته و زنده شده، تو که حتی خیال حضورت شکوه خیال انگیز یه رویاست، همون حضور عزیزی که وقتی یه نمه از عطرش تو ذهنم می پیچه مست و مدهوشم می کنه، واسه تموم عمرم. تو که بودنت یه دنیا صفاست. دوری از تو پر از ملاله و بدون تو موندن چقدر محال.

 

چقدر خوشحالم که تو را دارم، چه سعادتی که تو منو دوست داری و چه خوشبخت تر هستم که این خوشبختی رو درک کردم و فهمیدم.

وقتی تو هستی دلم قرص و محکمه، با همه ی مشکلات عالم اگه تو باشی دلم غصه نداره.چی می تونه منو بترسونه وقتی پشتم به تو گرمه. کی می تونه مثل تو آرومم کنه وقتی دلم تنگه؟ کی مثل تو محرم تنهاییم می شه؟

 

 کی مثل تو این قدر بهم نزدیک بوده و هست؟کی میتونه مثل تو تسلی غصه هام باشه؟تموم خوشبختی های زندگی ام هدیه ایه که سرچشمه از تو داره .

تو سخت ترین لحظه های زندگی ام وقتی به تلخ ترین درد عمرم رسیدم، همون لحظه که درد تلخ شکستن یه دل شیشه ای رو چشیدم درست همون لحظه تو رو دیدم که نزدیک تر از همیشه تو قلب من نشستی.اگه تو نبودی تحمل سنگینی فصل های سخت زندگی منو به کجا می رسوند؟

 

چه لذتی داره! درک حضور تو مثه یه ظهور ابدی سایه به سایه چه لطفی داره حس همراهی تو لحظه به لحظه.

وقتی میبینم چتر حمایت تو روی سرمه اگه از آسمون سنگ هم بباره، آب تو دلم تکون نمی خوره و خیالی نیست ، چون تو ارزشمند ترین دارایی من ، بزرگترین نعمت زندگی من هستی، تو با منی

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

آیا می دانی هنگامی که به کسی غبطه می خوری ، از آن روست که دوستش داری ؟

 

آیا می دانی کسانی که تمام زندگی خود را وقف حمایت از دیگران میکنند خود نیازمند کسانی هستند که حمایتشان کند؟

 

آیا میدانی به زبان آوردن سه جمله ی زیر بسیار دشوار است:

از صمیم قلب عاشقت هستم ، متاسفم و مرا یاری کن . کسانی که این جملات را بر زبان جاری میسازند نیازمند یاری شما ستند و نیز احساس تاسف یا عشق می کنند. همواره آنها را را گرامی بدارید چرا که شهامت گفتن این جمله ها را داشته اند و در عمل نیز چنین هستند.

 

آیا می دانی و حفظ ارتباط با دیگران می کنند یا همواره دست یاری دیگران را می فشارند ، نیازمندند تا شما نیز با آنها ارتباط بر قرار کرده و در کشاکش درد یاریشان کنید؟

 

آیا می دانی کسانی که بیش از همه نیازمندتان هستند هیچ گاه آن را با تو در میان نمی گذارند؟

 

آیا میدانی وقتی کسی را یاری می کنی ، دیگران دوبرابر یاری ات می کنند؟

 

آیا می دانی بر روی کاغذ آوردن احساسات ، آسان تر از بیان رو در روی آن ها ست؟ اما آیا می دانی بیان رو در روی احساسات از ارزشی دو چندان برخوردار است؟

 

آیا می دانی که خود در تحقق بخشیدن به رویاهایت توانا هستی ؟ رویاهایی همچون عاشق شدن ؛ ثروتمند شدن ؛ دستیابی به سلامت کامل ، اگر وتنها اگر به تحقق شان ایمان کامل داشته باشی . اگر حقیقتا از این اصل آگاه بودی ، از این که چه کارهایی را می توانستی انجام دهی سخت متحیر می گشتی!

 

اما همه ی آنچه را که گفتن باور نداشته باش ؛ تا آنکه خود دست به کار شده و به جد تلاش کنی . اگر کسی را می شناسی که محتاج دانستن این نکات است و بدانی که می توانی دست یاری اش را بفشاری ، آنگاه شاهد پاداشی به مراتب بیشتر از عمل خوش خواهی بود.

 

اگر قرار با شد که دنیا ظرف بیست و چهار ساعت آینده به پایان برسد ، تمام خطوط تلفن ، تالار های گفت و گو و پست های الکترونیکی اشغال می شوند و همه شاهد پیام هایی از این قبیل خواهیم بود : " از این که تو را آزردم سخت پشیمانم " ، " مرا ببخش" ، "تو را عاشقانه می پرستم" ،" مراقب خودت باش " و گاهی اوقات در خلال پیام ها جمله ای بس تکان دهنده به چشم می خورد :"همواره به تو عشق می ورزیدم ولی آن را با تو در میان نگذاشته ام" !!

امروز که گوی عشق و محبت در دست تو قرار دارد ، آن را تقدیم به کسانی کن که دوستان راستین تو هستند ، شاید دیگر فردایی نباشد. 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» شاپرك
یکشنبه سی ام بهمن 1384 - 16:43 - نویسنده : سحر


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» شاپرك
یکشنبه سی ام بهمن 1384 - 16:15 - نویسنده : سحر

         يكي بود يكي نبود

                       مرغ عشقي خسته بود

         كه دلش و روزش بي نفس

                      همه ارزوهاش

         پر كشيدن بود و بس

                      تا يه روز يه شاپرك

         نگاشو گوشه اي دوخت       

                      چشمش افتاد به قفس

         دلش بدجوري سوخت

                      زود پريد روي درخت

         تو قفس سرك كشيد

                      تو چشمه مرغ اسير

         غم دلتنگي رو ديد

                      ديگه طاقت نياورد

         رفت توي قفس نشست

                      تا كه از حرفاي مرغ

         شاپرك دلش شكست

                      شاپرك گفت كه بيا

         تا با هم پر بكشيم

                      بريم تا اون بالا ها

         سوار ابرا بشيم

                      يه دفعه مرغ اسير

         نگاهش بهاري شد                    

                      بارون از كنج چشاش

         رو گونه هاش دويد

                      شاپرك دلش گرفت

         وقتي اشك اونو ديد

                      با خودش يه عهدي بست

         نفس سردي كشيد

                      ديگه بعد از اون قفس

         رنگ تنهايي نداشت

                     توي عشقش شاپرك

         ذره اي  كم نمي ذاشت             

                     تا يه روز يه باد سرد

         ميون قفس وزيد

                    اسمون سرخابي شد

         سوز و برف از راه رسيد

                     شاپرك يخ زد و يخ

         مرد و موندگار نشد

                      ديگه اون بيدار نشد

         مرغ عشق شاپركو

                      به دست خدا سپرد

         ولي عشق مرغ عشق              

                      شده بود اسموني

        نگاش به اسمون  

                      تا كه دق مرگ شد و مرد

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» پيك محبت
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 - 16:28 - نویسنده : سحر

. 

شب پره ها به پرواز درامدند و عطر شب بو ها در فضاي ستاره ها پيچيده داس ماه به چيدن گل هاي نوراني شكوفا شده در اسمان بر امده و خواب از چشم شب زنده داران عاشق ربوده است اينك من به ماه مي نگرم در سرزمين دور مي دانم كه او نيز اين چشم انداز را مي نگرد و پرتو درخشان ماه پيك محبت ما خواهد بود 

 

 

 

 

 

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» چه سخت است
شنبه بیست و دوم بهمن 1384 - 21:28 - نویسنده : سحر
چه سخت است وقتي راهي جز رفتن نباشد و چه سخت تر است انگاه كه مجالي براي رفتن نباشد اي تنها فرصت زندگي چه كنم ته نگاه تلخ تو را به صد نگاه عاشقانه نمي فروشم نگاهت را قاب مي گيرم كه شايد روزي دوباره برگردي وتنها راه شناسايي تو قاب عكس كهنه باشد تنها دليل براي توجيح زندگي من كه با سختي قلب تو فروريخت  

لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
شنبه پانزدهم بهمن 1384 - 15:22 - نویسنده : محمد

باید اول قفسی کشید با دری باز و بعد چیزی ساده چیزی قشنگ چیزی به دردخور برای پرنده کشید و سپس بوم را به درخت تکیه باید داد در باغی در بیشه ای یا در جنگلی و پشت درخت پنهان باید شد چیزی نباید گفت حرکتی نباید کرد ... گاه پرنده زود می آید و گاه سالها به درازا می کشد تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد نومید نباید شد صبر باید کرد اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد. دیر یا زود آمدن پرنده هیچ ربطی ندارد به اینکه تابلو خوب از آب درآید . و زمانی که پرنده می رسد - اگر برسد - ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود و وقتی وارد شد باید آرام با قلم مو در را بست . و سپس میله ها را یکی یکی پاک باید کرد و مراقب بود که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخوردآنگاه درختی باید کشید و زیباترین شاخه را برای پرنده برگزید و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ، و طراوت آفتاب را باید کشید؛ و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان . و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد اگر پرنده نخواند نشانه بدی ست نشانه آنکه تابلو بد است اما اگر بخواند نشانه خوبی ست نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید آنگاه آرام پری از پرنده می کنید و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» مشرق اندیشه ها
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 - 19:52 - نویسنده : محمد

 

مشرق اندیشه های تابناک اینجاست

چشمه ی اندیشه های صاف و پاک اینجاست

در زوایای مه آلود نگاه آبی آفاق

در ضمیر روشن تالاب و آیینه

در نهفت قلب شفاف و زلال آواز اشک شوق

بشنوید ای چشم در راهان صبح تازه رس اینک طنین گام های خوشخرام بامدادان را

که به گوش روزخواهان می رسد از دور

و چراغ روزگار از دور دست آرزو پیداست

قصه ی ما قصه ی کوتاه باران و بیابان است

جویبارانی که با جریان امید آفرین خود کویر تشنه ی آمال را سیراب می سازند

چشمه سارانی که می جوشند از اعماق رویاهای نیلی رنگ

آبشارانی که می سازند جام خالی اندوه را از باده ی لبخند ها سرشار

و نگاه بیکسان را با شراب دوستی سرمست می سازند

در دماغم عطر گل های بهار عشق می پیچد

پیش چشمم نقشه ی صبح سعادت نقش می بندد

گر چه شب تاریک و دلگیر است اما باز

ذهن من آکنده از اندیشه ی فرخنده ی فرداست



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» كپی رایت
Home - Contact Us - Creative Design Center - top -

Powered by N@V!D
Copyright ©2005 - 2006 , MYHOTLOVE-JAVA